همینجوری
93-9-9
این متر قدیمی مال باباجونه...که تو کشوی خونه شون جاشو میدونی و هر بار که میریم اونجا تا وقتی نیایم یا نخوابی باید تو خونه دراز باشه و جمعش نکنیم.. میگی "دارم زمستون درست می کنم" !!!!
اولین بار که این عروسکو دیدی میگی"مامان عروسک چرا رژ زده"؟ آی شیطون...
خودت برای این خرس قهوه ایت اسم گذاشتی و صداش می کنی "بولی"
تازه 1 دوست خیالی هم داری که تو خونه همش در حال صحبتی باهاش
..آکبلایی.. حالا نمیدونم این آ کبلایی کیه ...چیه...؟
بازم کیک...
اینم خلاقیت پسرم که برای ببعی متکا و لحاف درست کرده و خوابوندتش:

و ماجرای لاک زدن پسری برای اولین بار....
والا ما شنیده بودیم دختر هووی مادرشه...ولی... پسری که دید من دارم لاک میزنم اولش یکم دستاشو رنگ مالی کرد و بعد که دید نشد گفت مامان برا منم بزن...اینجا هم داره پاکشون می کنه .. مال چند روز بعدشه:
این سرما خوردگی لعنتی هم که همش تقصیر بابایی شد آوردنش به خونمون
هنوزم دست از سر من و عطا گلی برنمیداره هی میره میاد...امروز که دیگه سرفه های خش دارم اضافه ش شده از صبح...و نگرانی تازه م پای چپت که 2 باره نمیدونم میخواد مثل پارسال شه آیا؟؟ از دیروز لنگان لنگان میری...البته مختصره.. و هنوزم که شکر خدا ورم نداره... 
عزیزم زندگی با همه لحظه های تلخ و شیرینش میگذره و ما حتی توان اینو نداریم که برای 1 ثانیه متوقفش کنیم... امیدوارم و فقط امیدوارم که بتونیم لحظه های شاد و شیرین زندگیتو برات بیشتر کنیم.
خدا پشتت عزیزم.




همینجوری 




